خدیرا به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت بیست :
اتاق، بوی نا و رطوبت میداد؛ انگار تمام شبهای کشدار و بیحاصلی که در این مسافرخانهی ارزانقیمت گذشته بود، درون جان دیوارها و پردههای مندرسش رسوب کرده باشد. هوای اتاق سنگین بود، چنان سنگین که گویی هر دموبازدم، باری از سرب بر سینهی آدم مینشاند. خدیو پشت در ایستاده بود، با دستانی که در جیبهای پالتویش مشت شده بود و دلی که در سینهاش، چون پرندهای هراسان به قفس میکوبید وار
لطفا صبر کنید...
