ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت شانزده :
مستانه لبخند محوی به معرفت او زد. کوله پشتیاش را از جلو آویزان تنش کرد تا حواسش به موبایلش باشد.
- نمیخواد. تو برو خونه. منم یه تاکسی میشینم. میام. دمت گرم اومدی.
فری اصرار بیشتر را جایز ندید. سرش را به یک سمت خم کرد و باشه گفت. موتور را که استارت زد یک آن مکث کرد. چند ثانیه لبش را جوید تا حرفی که از صبح روی دلش بود به مستانه بگوید:
- مستی، تو نگاه خاله زری نکن. یه زنگ بزن
لطفا صبر کنید...
