پارت شانزده :
دنا گیج شد.
_ همون که مثل کَنه همیشه بهت چسبیده بود.
راجع به سیاوش حرف میزد؟!
ابروهایش را در هم گره زد و پرسید:
_ تو کی هستی؟
مرد صدایی با دهانش درآورد و فندکی را در نزدیکی صورتش روشن کرد.
_ یه آشنای قدیمی.
دنا، بهتزده، به چهرهی مرد خیره شد و بیاختیار زمزمه کرد.
_ شاهین!
_ بالاخره شناختیم!
سرمای فلجکنندهای به آرامی بدنش را در نوردید. موجی بیحس کننده ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
کلوپاترا
0من دقیق متوجه نشدم، دنا مواد ریخته تو نوشیدنیه اون؟ من منتظر بودم اون جنا نجاتش بدن. شاید بگی چرا؟ چون شاید معتقدن خودشون باید دنا رو بکشن🫤😂
۲۲ ساعت پیش
نگار حبیبی | نویسنده رمان
نه. شاهین مواد ریخته. مرتبط هست با همون جریانی که تو جلد اول دنا و سیاوش راجع بهش صحبت کرده بودن.
۱۳ ساعت پیشکلوپاترا
0خب اگه شاهین ریخته چرا الان برگشته سروقت دنا؟ گندکاری از خودشه
۱۲ ساعت پیش
نگار حبیبی | نویسنده رمان
دقیقا
۳ ساعت پیشاَسماء
0شانس که هیچ ی حتی یه روز خوش نداره این بچه
۱۱ ساعت پیشمحی
1اینو راست گفت که دنا بر شانست لعنت بفرسس چقده همه میخوان بلا سرت بیارن پسرم🥲
دیروز
نگار حبیبی | نویسنده رمان
رو دور بدبیاریه.
۱۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

مینا
0من متوجه نشدم شاهین دیگه کیه؟؟نویسنده عزیز میشه لطفاتوضیح بدی