گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و پنجاه و هشتم :
- دید شکایتش به هیچ جا نمیرسه ول کرد. محسن میگفت رفته پیش یه وکیل جدید. طرف هم از این کارکشتهها بوده. خیال میکرده بره پیش اون، نفسو دیگه از من میگیره. ولی انگار وکیله خودش کلی به بابا توپیده که چرا تو این شرایط عروس و نوهشو تنها گذاشته. حالا نمیدونم چی پیش بیاد ولی محسن گفت دیگه تمومه. بابا شکایتشو پس گرفته، دیگه دنبال گرفتن نفس نیست.
نفس استکان چایی بابا را از روی میز با ی
لطفا صبر کنید...
