زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و هفتاد و پنجم :
شماره ی واتس اپ سوئدش را با ترس و لرز گرفتم.دستم روی شماره می لرزید.خاطرات زنده می شد.من عاشق بودم و نبودم و حالا می خواستم و نمی خواستمش.
عکس پروفایلش را نمی توانستم ببینم.
چون بسته بود و لابد شماره ام را ذخیره نداشت.جواب نداد.
نفسم گرفت.دو ساعت بعد نشستم روی تختم و اب دهانم را قورت دادم.
برایش نوشتم: سلام...توحید...من لیمام...زنگ زدم اما جواب ندادی...کارت دارم.
بدنم خیس از عرق Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا خ
1تارخ خیلی بدجنس حسودیش میشه که لیما عاشق توحید از اول همینطور بود.. آرنگ و تینا بعد ازینکه باتجربه شدن و فهمیدن زندگی یعنی چی از همه جدا شدن و بیچاره پدرومادرهاشون
۴ روز پیشهدی
1من که میگم پیاما اصلا به دست توحید نرسیده حتما تارخ شماره ی خودش رو داده
۴ روز پیششیوا
2چقدر استوریا قشنگ بود..واای..عالیی بود..عاالی..چقدر قشنگ ساختی..خود توحید بود! همون صحنه خرمالو مهشاد جونی🤩🤩
۴ روز پیشاکرم بانو
1بااین وضعیت لیما چطور تونست خونوادشو راضی کنه زن توحید شه،مادرش از همه بدتره
۴ روز پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
والا به خدا! با این گل بانوی سرتق!😄😄😄😄💪🤣
۴ روز پیشاکرم بانو
1فک کنم اون شماره هایی که تارخ داد،برای توحید نبود
۴ روز پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
مال خودش بوده احتمالا.خودشم جواب نداده دیگه...حدساتون بدک نیست..😁😁😄😄💪💪
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1ذهنم مانند رمان درهم و برهم شده..مشکلات بدون حل شدن روی مشکلات قبلی تلنبار شده..وای از دست توحید علاوه بر لیما ماها رو هم معطل کرده..اگه تارخ شماره خودش و داده باشه به لیما آخر بدجنسی..توحید از کارش زد به خاطر تارخ.. آدم عاشق راهی برای رسیدن به معشوق پیدا میکنه