کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت سی و پنجم :
خواستم تارهای مویش را نوارش کنم که عقب کشید و با فریاد گفت:
«چیکار میکنی؟ برو عقب!»
و با دست محکم به سینهام کوبید. سرسختیام را کنار گذاشتم؛ قلبم بر منیتم چیره شده بود. تا لب باز کردم: «همتا، ببخش...»
عصبیتر شد و نگذاشت کلامم کامل شود؛ با داد گفت:
«نمیبخشم لعنتی! نمیبخشم! تو میدونی داری چه غلطی میکنی؟ میخوای چیکار کنی، هان؟ مثل اون دوتا شکنجهام کنی؟»
بØ
لطفا صبر کنید...
