کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت سی و سوم :
ای کاش منم حرف دلم را گفته بودم.
البته احتمال میدادم این جواب را بدهد؛ اینکه به خاطر حامی نتواند به خودش فکر کند، انگار همتا و برادرش اتصالی نامرئی به هم داشتند. حساسیتهایشان نسبت به یکدیگر رنگ وسواس گرفته بود. احتمالا این هم به گذشتهشان ربط داشت که من هنوز نتوانسته بودم بفهمم چیست!ولی بالاخره میفهمیدم. دستش را نمیتوانستم بگیرم، پس دستم را کنار دستش که روی میز بود گذاشتمØ
لطفا صبر کنید...
