پارت چهل و نهم :

همه‌اش یک ساعت؟ در واقع فقط نیم ساعت تا حاضر شدن فرصت داشت. نیم ساعتِ بعدی هم لابد باید خرجِ طی کردن مسافت خانه تا مطب پدرام می‌شد.
دست جنباند تا هرچه سریع‌تر خودش را به خانه برساند.
همانطور با نگاه سرسری به ساعت موبایلش که به سرعت در حال سپری بود، کفش‌هایش را گوشه‌ای از حیاط در آورد و با سروصدا داخل خانه شد:
- آهای ننه شبنم جان؟ کجایی دور کش شلوارت بگردم من؟
شبنم متعجب از دÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان به هر دو نویسنده خلاق واقعا شاهکار کردید با این رمان زیبا خدا قوت موفق باشید 🙏💞💞

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون ازتون

    ۷ روز پیش
  • "🦕"

    1

    بلاخره رسیدم کیللیی به عنوان داور سوت استراحت میزنم 🎀💅🌈 ولی خیلی جدی رفتم توی نقش داورا 😂🤭

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بسیار عالی😁

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به پارتگذاری😁

    ۴ هفته پیش
  • اَسماء

    1

    چقدر این پرهام گل پسره چقدر هوای کیمیا رو داره عزیزم

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خوبه پرهام هست و کیمیا تنها نمونده

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الهی دورش بگرده کیمیا🙂

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    1

    خدایی خسته نباشید حدیث و معصومه مرسی ازتون🙏🏻🙏🏻خیلی پارت باحال قشنگی بود واقعا قشنگ بود پرهامم که دقیقه نود رسید و از ماجرا خبر دار شد خیالم یکمی راحت شد😌قربون غیرتی شدن پرهام برا آذر بشم من🥰خیلی خیلی پارت قشنگی بود👌🏻👌🏻💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ❤️🫠

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پرهام بدجوری دلمونو برده ولی🥺قربونت برم نگار جان

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    1

    اره🫠،فدات گلم🥰💙💙

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    1

    خدایا بگردم،بگردم برا عشق پرهام یا عارف،قربون این دوتا بشم قربون عشقشون درسته دیگه؟عشقشون درسته چون آذر هم به پرهام علاقه داره نه؟اره بابا🥰🫠متنفرم از پدرام انشاالله به خاک سیاه بشینه این عوضی🤲🏻💙💙

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شاید علاقه داره😁یا علاقه پیدا میکنه

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    1

    ایشالله که در هر صورت به پرهام علاقه داشته باشه دیگه یا پیدا کنه یا داشته باشه🫠💙💙

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    1

    خیلی ممنون بابت پارت عالی بود عزیزان❤️❤️💋💋 یعنی چی میشه واقعا؟؟

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اتفاقات قشنگی داریم😁

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فدای شما

    ۴ هفته پیش
  • پری

    1

    یا من پدارمو خفه میکنم با اون منو دِق میده

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نمیذاریم دقمون بده😁

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یا بسپارش به ما

    ۴ هفته پیش
  • Biti

    1

    اینجوری که کیمیا رفت منی که دخترم هم دلم خاست بخورمشش،ولی جدا از همه واقعا چرا نسل آدم های مثل هاتف منقرض نمیشه؟د آخه مرد حساب خیانت کردی؟نوش جونت حداقل به بچه ی که قرارها به دنیا بیاد رحم کن خاک تو سرت بگردم واسه بچم عارف غیرتی شدد کیللیی الهی بچم می ترسه باز عشقش و از دست بده

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    منقرض نمی‌شه دیگه...امثال مردهایی مثل هاتف هنوز هم هستن متاسفانه

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    متاسفانه حتی به بچشم رحم نمیکنه

    ۴ هفته پیش
  • Fatemeh

    1

    همون جا ک به کیمیا گف نوشین باردار و فلانه ی لحظه داشت دلسوزی میکرد دیگ نمیکرد آیا؟🧐

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چه بگویم والا

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شاید دلش برا اون طفل معصوم بی‌خبر از همه جا سوخت

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    1

    پس پرهامم همچین بی میل نیست نسبت به انتقام درسته که ازش کینه داره ولی فکر میکردم مخالفه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره انگار موافقه

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اونم ضربه خورده

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    1

    مرسی بابت پارت،خیلی قشنگ و جذاب بود خسته نباشید،از نویسنده هایی هستین که هم پارتاشونو منظم میزارن هم هدیه میدن هم ایده شون ناب و جالبه💜✨

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    لطف داری ترنم جان❤️

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی از تو که انقدر کامنتای قشنگ میذاری برامون

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    2

    حق داره پرهام،منم استرس دارم ببینم آخر این قصه به کجا میرسه،ولی دیگه عمرا آذر دل به دل پدرام بده

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دل به دلش بده؟ امکان نداره

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پدرام یه بار بهش ضربه زده و کیمیا عمرا دوباره بره سمتش

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    1

    با اون تیپ و قیافه آذر منم بودم کراش میزدم،البته زدم🤣

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁😂👌🏻

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    1

    از طرفی میگم خوب شد فهمید از طرفی میگم بدموقع اومد هیجان داشتم ببینم صحبت های اون دو تا به کجا میرسه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هنوزم وقت هست برا حرف زدن

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    2

    قطعا که بی حس نیست نسبت بهش،عارف هنوز هم به عشقش پایبنده و وفاداره واقعا این قشنگه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درسته :)

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حس واقعی هیچ وقت از بین نمیره

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️