لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت بیست و چهارم :
دلانا اخمهایش درهم رفت. اصلا مایل نبود دوباره با شروین حتی روبروهم شود. شروین تکیه از اتومبیلش برداشت و جلوتر آمد. روبروی دلانا ایستاد و در فضای نیمه تاریک و خلوت خیابان به چشمانش خیره شد!
- دلم برای دیدن صورت ماهت پرپر میزد خانم خانما!
صدای باز شدن در آمد. دلانا بی توجه به حرفهای عاشقانه ی شروین نگاهش را از او گرفت و سمت در چرخید که وارد ساختمان شود!
شروین بازویش را نگه داشت و خو
لطفا صبر کنید...
