پارت بیست و چهارم :

دلانا اخمهایش درهم رفت. اصلا مایل نبود دوباره با شروین حتی روبروهم شود. شروین تکیه از اتومبیلش برداشت و جلوتر آمد. روبروی دلانا ایستاد و در فضای نیمه تاریک و خلوت خیابان به چشمانش خیره شد!
- دلم برای دیدن صورت ماهت پرپر میزد خانم خانما!
صدای باز شدن در آمد. دلانا بی توجه به حرفهای عاشقانه ی شروین نگاهش را از او گرفت و سمت در چرخید که وارد ساختمان شود!
شروین بازویش را نگه داشت و خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️