سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت سی و سوم :
او که به دنبال بهانهای برای فرار بود، حالا از دستش نمیداد. سید با نگاه دنبالش کرد و وقتی دید سمت در خروجی میرود، از پیاش دوید.
ـ داری کدوم گوری میری؟
دل درهای شیشهای را از هم گشود. نسیم خنکِ شبانهی تابستانی، موج به دامن بلندش انداخت. دامنش را در مشتش گرفت و به باغ نیمه تاریک دوید و سمت دروازهی حیاط پرواز کرد.
چرا زودتر به ذهنش نرسیده بود؟ اگر میدانست اینقد
لطفا صبر کنید...
