وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هشتاد و نهم :
همان لحظه بود که نگاه برایان همچون تیری رها شده از کلت با سرعت سمت درب خانه برگشت، درب چوبی سفیدی که در نوجوانی با گواش و انگشتان دستم رویش گلهای سرخ کشیده بودم و مادرم لطف کرد و آنها را پاک نکرد.
در چند ثانیهای که قلبهایمان با بیرحمی خودشان را به سینهمان میکوفتند در گشوده شد و پدرم که خیال میکرد یکی از روزهای عادیست وارد خانه شد.
از جا برخواستیم اما تا چشمان تیره رن
لطفا صبر کنید...
