مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت بیست و هشتم :
ضربه همان و گیج رفتن سر ویلیام همان.حصار انگشتانش دور مچ دستان میشکا شل شد و به ثانیه نکشید که دنیا مقابل چشمانش به سیاهی رفت و دمی بعد هم به پهلو روی زمین افتاد.میشکا، گیج از اتفاقِ افتاده، از آنجایی که ترس اجازه نداده بود هنوز متوجه حضور استیون و آنتونی شود، دستان مرتعشش را آرام پایین آورد و نگاهِ تار از بغضش را به چشمان بستهی ویلیام دوخت. نمیدانست به یکباره چه شد که او از هوش رفت و ت
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
فاطی
0آخ از قلب عاشق..آخ از لمس و گرمی تنش..امشب را چگونه به صبح برسانم..چشمانم که بسته میشود جای دستانت زنده میشود..من مانده ام و گیسوان پریشانت و بوی تنت..میشه صبح نشه من باشم و خاطراتش
۱۱ ساعت پیشآمنه
0خبر مرگش برسه راستی دلم برای دل عاشقی که توی غربت عاشق شده میسوزه پارت عالی بانو
۱۱ ساعت پیشمحیا
0عالی بود و خوب شد به میشکا احترام گذاشت اینجوری یواش یواش پاشو تو دلش باز میکنه🥰🥰
۱۷ ساعت پیشزهرا
1عالی لذت بردم از خوندنش 🥰💗🌺💋🌱👌🙏
۲۰ ساعت پیشحدیث
1مرسی مصی جانم، خیلی پارت قشنگی بود خصوصا اونجایی که اولین لمسشون صورت گرفت:)❤️
دیروزحدیث
1یکسری از کارای استیون خیلی توجه آدمو جلب میکنه، مثلا اینکه به عقاید میشکا اینا احترام میذاره و لمسش نمیکنه 👌🏻میشکا واقعا اگه عاشق این آدم نشه عقل نداره 😂
دیروزحدیث
0ای الهی من دورت بگردم که انقدر خوبی استیون🥲🥲
دیروزفخری
0معصومه جان خدا قوت عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه. ممنون از رمان بی نظیرت 🍀💚🍀💚🍀💚🍀💚
دیروز
لطفا صبر کنید...

مهدیس
0چقدر این استیون رو دوسش داشتم. ولی کاش میتونست این ویلیام رو تا میخورره بزنه