پارت شصت و پنجم :
غروب آفتاب نزدیک بود و هوای دمکردهی روز، هرلحظه خنکتر میشد. نور طلایی خورشید، آهسته از دیوار شهر بالا میرفت و آسمان کمی نارنجی و سرخ بود.
پشت هر چهارراه و چراغقرمز با بیقراری به جان پوستهی لبم میافتادم و میان هر خیابان از لابهلای ماشینها سبقت میگرفتم تا زودتر به کافهی موردنظر برسم. میکائیل زودتر از من آمده بود. با دیدنم از جا برخاست. مقابلش ایستادم، دستش را که
لطفا صبر کنید...

مریم
0از هلیا بعید بود شوهرشو بفرسته برای تهدید مهیاس😒