پارت شصت و پنجم :

غروب آفتاب نزدیک بود و هوای دم‌کرده‌ی روز، هرلحظه خنک‌تر می‌شد. نور طلایی خورشید، آهسته از دیوار شهر بالا می‌رفت و آسمان کمی نارنجی و سرخ بود.
پشت هر چهارراه و چراغ‌قرمز با بی‌قراری به جان پوسته‌ی لبم می‌افتادم و میان هر خیابان از لابه‌لای ماشین‌ها سبقت می‌گرفتم تا زودتر به کافه‌ی موردنظر برسم. میکائیل زودتر از من آمده بود. با دیدنم از جا برخاست. مقابلش ایستادم‌، دستش را که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دیار در رمان دیار مجنون، تبار لیلی دیار
تصویر شخصیت مه‌یاس در رمان دیار مجنون، تبار لیلی مه‌یاس
تصویر شخصیت میکائیل در رمان دیار مجنون، تبار لیلی میکائیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    از هلیا بعید بود شوهرشو بفرسته برای تهدید مهیاس😒

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️