کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت سی و یک :
او کوتاه جواب داد:
«بیا، منتظرم.»
بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم.
ما دیگر در این مورد به هم بریخته بودیم و هیچکدام خداحافظی نمیکردیم. فقط پناه بود که وقتی زنده بود، با شوق و ذوق از زندگیاش لذت میبرد.سریع سوار ماشین شدم تا زیر باران خیس نشوم. انگار آسمان هم دلش شکسته بود و بغضش ترکیده بود؛ باران تندی میبارید. شیشه ماشین از قطرات آب پوشیده شده بود و بوی خاک نمخورده فضای د
لطفا صبر کنید...
