رقص آتش به قلم مهسا ماهنما
پارت چهل و سوم :
[فلشبک_شب ملاقات با پویان]
چندین دقیقه از نیمهشب گذشته بود و دختر، روی بام ساختمان، فارغ از سر و صدای پایین، به ستارههای مخفیشده زیر ابرهای سیاه و دود و دم شهر نگاه میکرد.
از نظرش ستارهها خجالتی بودند...
چرا که نه در روز میتوانست آنها را ببیند و نه در شب...
روزها خشم خورشید را بهانه میکردند و شبها لحاف نرم ابرها را...
چه شبها که او روی بام
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ziba
0خب عزیز من هرپارت پشت سرهم چی بگی راجبش باید هر سه چهار تا پارت ک یه چیزی متوجه بشیم از داستان کامنت بزاریم🤣
۳ روز پیشفرنگیس
1چقدر این پارت قشنگ بود .. خیلی حس خوبی داشت دمت گرم
۱ هفته پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خودمم این پارتو خیلی دوستش داشتم🫠🎀
۶ روز پیش...✨
1چه قشنگ همو دیدن!🫠🤌 اگه میشه پارت هارو طولانی تر بزنین یا اینکه سریع تر پارت بزارین زیبا بود✨
۱ هفته پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خودم که عاشق این پارت بودم 🫠✨️
۱ هفته پیشماهونیا
4عالی فقط میشه یکم پارت ها رو طولانی تر بزارید
۱ هفته پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده🎀
۱ هفته پیشبورا
1لطفا پارت های طولانی تری بزارین 🙏 باتشکر از بانو جان 🌸
۱ هفته پیشمامان عسل
0خسته نباشید بانو ..مثل همیشه عالی 👌👌
۱ هفته پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
قربون شما خانومی💅🏻😌
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Z.k
0تا حالا به این فکر نکرده بودم که خورشیدم هم یه ستاره اس اما چطور اینقدر با بقیه متفاوته . کلا از این فلسفه بافیش خوشم اومد