سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و ششم :
ساعتی بعد سید با یک ساک دردستش به خانه برگشت. ماشین را زیر سایهی پربرگِ درختان باغ پارک کرد و شتابزده داخل ساختمان شد و به سمت آسانسور رفت. جلال که گرومپ گرومپِ کفشهای چرم او را شنید از آشپزخانه بیرون جست زد.
ـ سید ناهار حاضره. بکشم؟
علی رغم چالهی اخم بین ابروی سید، از تاب دادن زانوهایش در انتظار آمدن آسانسور معلوم بود عجله دارد. گفت: باشه برای بعد.
جلال چشمهای از حدقÙ
لطفا صبر کنید...
