پارت بیست و ششم :

ساعتی بعد سید با یک ساک دردستش به خانه برگشت. ماشین را زیر سایه‌ی پربرگِ درختان باغ پارک کرد و شتاب‌زده داخل ساختمان شد و به سمت آسانسور رفت. جلال که گرومپ گرومپِ کفش‌های چرم او را شنید از آشپزخانه بیرون جست زد.
ـ سید ناهار حاضره. بکشم؟

علی رغم چاله‌ی اخم بین ابروی سید، از تاب دادن زانوهایش در انتظار آمدن آسانسور معلوم بود عجله دارد. گفت: باشه برای بعد.
جلال چشم‌های از حدقÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️