اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت صد و سی و ششم :
نزدیک است با آن کفش های پاشنه بلند پهن زمین بشوم ولی وقتی می فهمد، تند مرا می کشد تا نیافتم.
می دانم که از ترس باز هم رنگ باخته ام و زبانم بند آمده است.
درست مثل بچگی هایم.
جلوی ماشین می رسیم و حسام با فریاد سویچ را از راننده جوان می خواهد.
بیچاره او هم از ترسش سویچ از دستش می افتد و دوباره با عجله بر می دارد و با دست لرزان به حسام می دهد.
در را باز می کن
لطفا صبر کنید...
