اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت صد و سی و یک :
لعنتی چرا نمی دانی که من با شنیدن همچین کلمه هایی از جانب او در دنیای دیگری پرت می شوم.
نفس لرزانم را سعی می کنم خفه کنم.
نگاهم را از چشم های سگ مصب اش می گیرم تا لو نروم و او دست ظریف مرا می فشارد.
دست هایش آنقدری کنار دست هایم بزرگ دیده می شود که من ناخودآگاه او را دیو در انیمیشن دیو و دلبر تصور می کنم و بی توجه به اطرافم لبخند میزنم.
اگر این تصور را
لطفا صبر کنید...
