اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت صد و بیست و هشتم :
مردی که در اوج نفرت و انتقام حالا دختر دشمنش را سخت در آغوش گرفته بود و موهای او را عمیق بو می کشید.
از عشق دخترک خبر دار شده بود.
دختر بعد از رفتن معشوق اش نتوانسته بود نقش بازی کند و همه عالم را خبردار کرده بود که عاشق شده است و حالا عاشق شدن مرد سر سخت و مغرور را با چشم های خودش می دید.
مردی که وجودش لبریز از خشم بود.
چطور حیرت نکند و بهت زده نشود؟
چطوری دست نوازش
لطفا صبر کنید...
