اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت صد و بیست و چهارم :
به خودم می آیم و با دلتنگی بویش می کنم.
دستم شانه می شود و موهای پشت سرش را شانه می کند.
وحشیانه مرا به دیوار می چسباند و پایم را دور کمرش حلقه می کند و سرش را در گودی گردنم فرو میبرد و با نفس نفس می گوید.
- دلم...دلم برات تنگ..تنگ...
ادامه نمیدهد و من در تب و تاب به اتمام رسیدن جمله اش می شوم.
دوباره مرا می فشرد،دستم
لطفا صبر کنید...
