حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و سی و هفتم :
آنها از او دور بودند و اگر او اراده کرده بود بعد از اینهمه سال مجردی حتما به بیراهه کشیده میشد. اما منفرد حتی یک نخ سیگار هم پیش آنها نکشید. حرفهایش دور کارش و خانواده میچرخید. شادی لب باز کرد.
_شما... شما آدم خوبی هستید. منو یاد یه نفر میندازید، یه نفر که باید ازش بگم. شما باید گذشته منو بدونید تا درست تصمیم بگیرید. من نمیخوام شما چشم بسته...
یاسین غم نشسته در نگاه شادی را دید.
لطفا صبر کنید...
