راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت بیست و پنجم :
کامبیز درست مثل باتلاقی بود که لحظهبهلحظه مرا میبلعید و بیشتر درگیرم میکرد. هرچه دستوپا میزدم بیفایده بود و بیشتر در گلولای فرو میرفتم! احساس میکردم هیچ راهی برای خلاص شدن از دست او ندارم.
نفهمیده بودم چطور یک دوستیِ سرگرمکننده در فضای مجازی، به یک مخمصه و دردسر واقعی برای من تبدیل شده است. با خودم فکر میکردم چقدر خام و احمق بودهام. واقعاً چرا ما دخترها این
لطفا صبر کنید...

الناز
0ممنون عارفه جان، پارتا تک به تک عالی داره پیش میره🙏❤️