پارت بیست و ششم :

دست هایش را بر می دارد و من تند با خنده بغل اش می کنم.
-کی اومدی که من باخبر نشدم؟
با خنده روی سرم میزند.
-خاک تو سرت با این کتاب هات، همیشه خدا غمگین میخونی، اون کتاب هایی که به من دادی و خوندم لعنتی اشکم در اومد به فکر من نیستی به فکر دخترم باش.
با جیغ آرام دست روی دهان ام می گذارم و می گویم:
- باورم نمیشه، دختره؟
دست روی شکم برجسته اش می گذارم.
با لبخند غمگین می گوید:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حمیرا خالدی

    0

    فوق العاده ست عزیزمم😭👏❤️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا مجموعی | نویسنده رمان

    ممنون قشنگم🥰🙏🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️