سماح به قلم پریسا حصیری
پارت شصت و سوم :
تیدا با پوزخند لب می زند:
_آره، آره حتما خوبه!
سلیم با ایم و اشاره از او می خواهد که بپرسد حال مریم چطور است و حسادت تا مغز استخوان تیدا رسوخ می کند.
شانه اش را به سمت دیگری کج کرده از محمدعلی می پرسد:
_الان بابات آبروم شده؟ خواهرت چی؟
محمدعلی آه می کشد و با لحن غمگینی می گوید:
_راستش بابام سکوت کرده، انگار باورش نشده هنوز دختر دوردونه اش اینجوری می Ø
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0عالی مثل همیشه قیافه محمدعلی بعد فهمیدن واقعیت دیدن داره