پارت شصت و سوم :

تیدا با پوزخند لب می زند:

_آره، آره حتما خوبه!

سلیم با ایم و اشاره از او می خواهد که بپرسد حال مریم چطور است و حسادت تا مغز استخوان تیدا رسوخ می کند.

شانه اش را به سمت دیگری کج کرده از محمدعلی می پرسد:

_الان بابات آبروم شده؟ خواهرت چی؟

محمدعلی آه می کشد و با لحن غمگینی می گوید:

_راستش بابام سکوت کرده، انگار باورش نشده هنوز دختر دوردونه اش اینجوری می Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    عالی مثل همیشه قیافه محمدعلی بعد فهمیدن واقعیت دیدن داره

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️