پارت پنجاه و نهم :

کورسوی امیدی در دل تیدا روشن می شود، اما خودش را به آن راه می زند و روی بر می گرداند:

_فکر می کنی برای من مهمه؟ من ازت دل کَندم، از تو، از گذشته، از هر چیزی که مربوط به تو باشه!

سلیم لحظه ای پلک روی هم نهاده لب می زند:

_دروغ می گی، همونطور که من هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم توام نمی تونی!

تیدا با بغض فرو خورده ایی لب روی هم می فشرد تا محکم باشد، همان زنی که به زیور و خÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    2

    میشه یه پارت هدیه بدین عزیزم؟رمان ات عشقه ،شدیدا مشتاقیم ادامه شوبخونیم

    ۲ هفته پیش
  • ملیسا

    1

    چه عشقی میکنه این سلیم به به حسابی حالش خوب میشه

    ۲ هفته پیش
  • مینو

    2

    آره جون خودت سلیم خان،دلت به تالاب تلوپ افتاده ،داری ذوق مرگ میشی تیدا تعارفت کرد فیلم بازی نکن😍😂

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️