زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و هفتاد و دوم :
ان شب، شب وصال و در هم تنیدگی بود. با خنده امدی بالا و در اتاق باصفا و کوچکم را ارام بستی.کاش ان همه الکل نمی خوردی.دستت که به زیپ پشت لباسم رفت, از جا پریدم: چی کار می کنی؟ قرار نبودا! به کم صبر کن عزیزم!
شل می خندیدی و نمی توانستی بازش کنی.سرخوش و سرمست بودی.انگار توی همان خانه ی کوچه ی عطاالدوله بودیم.خانه ای زیر درختان سر به فلک کشیده ی افرا و چنار که انبوهشان سایه می شد بر سرمان.وقتی تو
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0چه شب به یادموندنی بود منم حس خوب و آرامش گرفتم
۲ هفته پیشترنم
0ماه بانو چه عجب تهاجمی رفتار نکرد با توحید،تعجب کردم😂
۲ هفته پیشترنم
0وای چه پارت قشنگی بود عزیزم خسته نباشی💜
۲ هفته پیشزهراخ
1عالیی.. خوشحالم، اثرات وجود توحید درون پارت جدید 😍😍
۳ هفته پیشاکرم بانو
1بلاخره توحید جان رخ نمایاند
۳ هفته پیشفاطی
1ثانیه های بدون تکرار..شبِ خاطره انگیز و چه هیجانی داره..اگر هرسال جشن شود باز آن شب تکرار نمیشود
۴ هفته پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دقیقاااا
۴ هفته پیشفریبا
1عالی پرفکت بی نظیر قلبم داره بندری میزنه ممنون نویسنده عزیز🌹❤️
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0پس همینه شوهرش توحیده،وای یعنی چه چالش هایی گذرونده که به اینجا رسیده؟