پارت صد و شانزده :

﴿هفت شب... خونه﴾
ساعت هفت شبه، و هنوز هیچ خبری نیست.
مثل مرغ سرکنده اینور و اونور میرم و دارم عرض و طول اتاقمو وجب می‌کنم؛ در حالی که توی ذهنم به این فکر می‌کنم که چه زمانی قراره گوشی من به صدا در بیاد و اون آلارم رو روی گوشیم ببینم.
ترسیدم، خیلی زیاد، از اینکه انگار حتی ساعتم از گذشتن می‌ترسه.
هوا دیگه تاریک شده، می‌تونم از شیشه شفاف پنجره که ذره ذره داره نم هوا رو به خودش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • جغد

    1

    سپهر مازمور چه زود گذاشت جای صنم خالی چه زودم رفتن.. ولی مرتیکه لااشیس تو چت شد؟

    ۱ دقیقه پیش
  • جغد

    2

    صنم و اکبری داشتن چه رازی و وا میکردن خدا میدونه.. سایه ی لعنتی امیدوارم چیزای خیلی زیادی برای گفتن داشته باشی ما خیلی گوشمون شنواست!

    ۶ دقیقه پیش
  • جغد

    2

    چرا آخرش اینجوری تموم شد"-" وایی نمیدونم در وصف این پارت چی بگم هنوز هضم نشده برام

    ۱۳ دقیقه پیش
  • جغد

    3

    یعنی چی صنم؟ رسمش این بود؟ تازه میخواستم برم بخوام خوابم پرریدد

    ۱۷ دقیقه پیش
  • جغد

    3

    مرسیی عزیزم خسته نباشی مثل همیشه شاهکار بود

    ۲۱ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️