نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و بیست و هفتم :
پردیس و مادربزرگ او را از دو طرف چسبیدند و با حرفهای محبتآمیز سعی داشتند آرامش کنند. اما تا چشمش به پژمان افتاد، سرکش شد. میان اشکی که به هقزدن رسید، شکسته شکسته داد زد:
-دوس ندارم جایی بمونم که در مورد بابام بد حرف میزنن.
پردیس مقابلش ایستاد و شانههای دخترک بیتاب را گرفت:
-باشه عزیزم. دیگه کسی در مورد پدرت حرف نمیزنه. کسی حق نداره به پدر شما بیاحترامی کنه.
پژمان اØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
بعله🥰
۷ روز پیشفاطمه
1ای خدا چطوری صبر کنم تا زمان پارت من در عرض دو روز ۱۲۷ پارت خوندم و حالا باید تحمل کنم کاش مثل شیدای کافر هرشب پارت داشتید خیلی عالی و خوبه رماناتون من طاقت نیاودم و زودی شروع کردم به خواندن رمان بی رویا هم سه روزه تموم کردم معتاد رماناتون شدم
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
عزیزید. خیلی ممنونم از محبتتون و همراهیتون. چون نفسهایم از قبل تاریخ زده شده نمیشه تغییر داد. سعی میکنم پارت هدیه بفرستم
۲ هفته پیشفاطمه
1خیلی ممنون
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1وای،نمردیم کارای خوبم از پژمان دیدیم،اگه دست از سر آرش و پردیس برداره و از اون خصوصیت اصلیش یعنی خیال یه شبه همه چی بدست آوردن بگذره،خیلی آدم باحالیه 😍🙏🏻