پارت هفتم :
به آرامی سرش را به طرف دنا چرخاند و به چشمانش زل زد.
_ من تو بیمارستان بالای سرت منتظر موندم تا مراقبت باشم. نمیدونم اگه دور و برت نباشم چقدر زنده میمونی.
دنا نفس لرزانی کشید و نگاهش را از چشمان بیپروای آرمین گرفت. مطمئن بود او فقط داس ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
