پارت صد و پنجاه و سوم :
داغ تنفر در چشمهای اردشیر، ناگهان خاموش شد. تمام بازیها به خاطر همین بود. زن لاغر و دیوانهی پیشِ رویش، حکما از اول اینهمه دیوسیرت نبود.
- دهن من، واسه همین بسته موند. امید نداشتم که اتابک میرزا ولشون کنه. اما میخواستم که کمتر آزارشون بده.
لبهای منیرالزمان میلرزید. نشسته خود را عقب عقب کشید. انگار که میترسید پستی اتابک، در وجودش رخنه کند.
- بگو! بگو که
لطفا صبر کنید...

مریم
0خداقوت بانو بسیار عالی 😍😍