سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت هشتاد و هشتم :
دست و صورتش را شست، حاضر و آماده داخل اتاقش منتظر نشست. تاقبل از این کارهای روزانه اش مشخص بود. ناهارش را میگذاشت، روفت و روبش را میکرد و تا ظهر پای دار قالی مینشست. چقدر جای خالی قالی آزارش میداد. بارها روی زبانش آمد از سیاوش خان بخواهد، دارش را برایش بیاورد.اما جرأتش را پیدا نمی کرد. نبود یادگار مادر ماتم شد. هیچ غمی جز جای خالی مادر عذاب پس دادنش سخت نبود. غم های عالم به دلش ریخته ب
لطفا صبر کنید...
