پارت صد و شصت و نهم :

مارتین نمی‌دانست چند دقیقه بود که در میان آن تاریکی مطلق فریاد می‌زد و نام مایا را میان درختان تکرار می‌کرد؛ زیرا صدای خودش هر بار که از میان تنه‌های عظیم و شاخه‌های درهم‌تنیده عبور می‌کرد، به شکلی عجیب چند برابر می‌شد و از جهات مختلف به گوشش برمی‌گشت...به طوری که گاهی تصور می‌کرد کسی در فاصله‌ای دورتر نام مایا را دوباره تکرار کرده است، اما هر بار که با عجله به همان سمت می‌رفت، تن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اَسماء

    0

    خب خدا رو شکر مایا رو نجات داد حالا دوتا کجان اونا هم بیان باید امیدوار باشی همشون نجات پیدا کنن از این جنگل

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️