دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سی و هفتم :
مرد راننده شیشه را پایین کشید و با عصبانیت چیزی گفت که از داخل ماشین ما واضح شنیده نمیشد.
حامد خم نشد، داد نزد و دستش را هم تکان نداد؛ فقط با همان خونسردی همیشگی نگاهش کرد و گفت:
ـ داداش، راهتو بگیر برو، نزدیک بود بزنی به ماشین.
مرد چیزی با عصبانیت جواب داد. حامد چند ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت:
ـ من باهات دعوا ندارم، فقط میگم دفعه بعد راهنما بزن.
مرد دوباره چیزی گفت و این ب
لطفا صبر کنید...
