هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و نهم :
با لباسهای یکدست سفید، صاف وسط سالن نشسته بود و تمرین یوگا میکرد. صدای برهمخوردن در اتاق که به گوشش خورد، لای پلک چپش را باز کرد. خدمتکار خانه را که دید با سینی غذا و ظرفهای دست نخورده برمیگردد، دستهایش را روی زانوهای خود کوبید. بیشتر از اینکه نگران احوال نورا باشد، طلبکار بود چرا نمیگذارد مغزش آرام شود تا به مدیتیشنش برسد:
-چرا غذاشو برگردوندی؟ خوابه مگه؟
خدمتکار سرش را ب
لطفا صبر کنید...
