پارت هفتاد و نهم :

با لباسهای یکدست سفید، صاف وسط سالن نشسته بود و تمرین یوگا می‌کرد. صدای برهم‌خوردن در اتاق که به گوشش خورد، لای پلک چپش را باز کرد. خدمتکار خانه را که دید با سینی غذا و ظرفهای دست نخورده برمی‌گردد، دست‌هایش را روی زانوهای خود کوبید. بیشتر از اینکه نگران احوال نورا باشد، طلبکار بود چرا نمی‌گذارد مغزش آرام شود تا به مدیتیشنش برسد:
-چرا غذاشو برگردوندی؟ خوابه مگه؟
خدمتکار سرش را ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️