هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و هشتم :
قدمهای عمو را شمرد. در حال نزدیک شدن بود.
یک...دو...سه...
شمارش آن قدمها تا سی و سیصد و سههزار هم طول میکشید، بالاخره به او میرسید. قبل از اینکه عمو مقابلش برسد، برگشت. نفهمید چطور نگاهش کرد. خسته، درمانده، مستأصل، معلق یا مظلوم. هر چه بود پیکر مرد را در هم شکست. جلو رفت و شانهی سمیر را گرفت؛
-این چه قیافیهایه سمیر؟ مگه دور از جون عزیز از دست دادی؟
دلش میخواست به آغوش Ø
لطفا صبر کنید...
