هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شصت و هشتم :
سکوت کرد و به لبهای سمیر خیره شد. از شدت حرص دور لبهایش کف سفیدی چسبیده بود. لبهایش از حال ارغوانی به سفید زد و استخوانهای گونهاش داشت تکان میخورد از ترس و آن وضعیت. وحشت نورا بیشتر شد. داشت پشیمان میشد از اینکه سمیر را برای باز کردن گرهی مشکلش انتخاب کرده است. نفهمید یا درک نمیکرد عشق او را چطور کشته است. همان لحظه سمیر آن جمله را توی گوشش فریاد کشید:
-میفهمی یهو عشقت Ø
لطفا صبر کنید...
