پارت شصت و هفتم :

سمیر از جا بلند شد و کنار نورا نشست. روی دسته‌ی مبل تک‌نفره‌ای که نورا بهش چسبیده بود. دستش را از پهلو دور تن نورا انداخت و سر او را به خودش چسباند. پشت گردنش را ریز ریز بوسید. شانه‌های نورا که بالا آمد، فهمید حالش خوب نیست. نورا هیچ‌وقت به معاشقه با او روی خوش نشان نداد. سر توی گردنش فرو کرد و گفت:
-هر دردی داری، به جون می‌خرم. فقط ازم فاصله نگیر. بزار خودم بشم مرهم دردت‌.
هوای نفس س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️