هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شصت و هفتم :
سمیر از جا بلند شد و کنار نورا نشست. روی دستهی مبل تکنفرهای که نورا بهش چسبیده بود. دستش را از پهلو دور تن نورا انداخت و سر او را به خودش چسباند. پشت گردنش را ریز ریز بوسید. شانههای نورا که بالا آمد، فهمید حالش خوب نیست. نورا هیچوقت به معاشقه با او روی خوش نشان نداد. سر توی گردنش فرو کرد و گفت:
-هر دردی داری، به جون میخرم. فقط ازم فاصله نگیر. بزار خودم بشم مرهم دردت.
هوای نفس س
لطفا صبر کنید...
