هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شصت و ششم :
ترسید عکس را درآورد. بدحالی نورا خبر از یک اتفاق شوم میداد. حتی به زبانش نمیآمد بپرسد. میترسید نورا به مریضی لاعلاجی دچار شده باشد که نتواند کاری کند. ترجیح میداد بیخبر بماند. اما نتوانست. شاید میتوانست کاری کند.
پاکت عکس را روی میز انداخت. اینبار نورا را سمت خودش کشید. مردمک نگاهش تندتند روی صورت نورا چرخید:
-اینا چیه نورا؟ چرا آلبوم گذاشتی جلو من؟ اونم عکس چند سال پیشØ
لطفا صبر کنید...
