هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شصت و چهارم :
سمیر دو دست خود را توی هم قلاب کرد و روی سرش کشید:
-یا للعجب! منو از دست این ساحره نجات بده.
نورا سرش را بالا انداخت و به تمسخر خندید. سمیر عصبی نگاهش کرد و بهش تشر زد:
-ادا واسه من درنیار. تو هر مرگیام داشته باشی، تهش خودم باید درستت کنم.
نورا کاملا نزدیک سمیر شد و دستهایش را گرفت. آنها را فشرد و با لحنی ملتمس گفت:
-حرفت یادت نره سمیر. قول بده بهم پام وایسی تا آخرش.
دستØ
لطفا صبر کنید...
