پارت چهل و ششم :
چند لحظه نگاهم کرد و بعد لبخند زد.
_باشه دخترم، من اصراری ندارم.
_ ممنونم.واقعاً لطف کردین
_انشاءالله هرچی خیرته همون بشه.خب دخترا فعلا خدانگهدارتون باشه
چشم هایم برای یک لحظه پایین افتاد.
_ انشاءالله، خدا نگهدار
زهرا خانوم رفت.چند قدم که دور شد بلاخره مریم طاقت از کف داد و با چشم هایش گرد شده به طرفم برگشت:
_تو دیوونهای ؟
لبخند زدم و شانه بالا اندا
لطفا صبر کنید...
