وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هشتاد و چهارم :
- عجیبه که یهو انقدر ساکت شدی.
با صدای او نگاهم را از ساختمان گرفتم، کمربندش را باز کرده بود اما به جای پیاده شدن با یکی از همان نیشخندهای مزخرفش داشت مرا نگاه میکرد.
چه میگفتم؟ اینکه فقط سه بار در طول عمرم آن هم با فرست کلس سفر کردهام و هیچوقت فکر نمیکردم سوار جت شخصی شوم؟
- چیزی نیست، فقط یکم بیحوصلهام هنوز خوابم میاد.
سری به معنای تایید تکان داد:
- تا لاس وگاس را
لطفا صبر کنید...
