کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت بیست و چهارم :
من یک چینی بند زده بودم که حتی بدون
اشاره فرو میریختم و جمع کردنم کار هرکسی نبود.یا غیر از این بود؟
لبم را تر کردم، سعی کردم کلماتی را انتخاب کنم که به او برنخورد و احساساتش جریحهدار نشود. هرچند که به او اصلاً نمیآمد که احساسی داشته باشد، با آن صدای خشن و خالکوبیهای هولناکی که از آنها به شدت ترس داشتم.
«ببینید آقای آریامهر...»
دیدم که کلافهتر شد.این را از تند شدن
لطفا صبر کنید...
