پارت سی و هفتم :

حس داغی شدیدی روی سینه ام احساس کردم و اخم تو هم رفت. سرم رو بالا آوردم تا به طرف بتوپم اما با دیدن آدام، که ابروهاش بالا رفته بود رو به رو شدم.
-اوپس ببخشید، یهویی در رو باز کردم فکر نمی کردم کسی پشت در باشه.
خشکم زده بود و بدون این که ناله ام به هوا بره، از درد نفسم توی سینه حبس شد. با دیدن سرخ شدن چهره ام، رنگ از رخش پرید و یکهو به خودش اومد.
-سوختی تو، سوختی. وای...عجب غلطی کردما.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دختر صحرا

    0

    فکر کنم به دست آوردن اینجا کار آدام باشه

    ۲ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    وگرنه از کجا خبر داشت🤔

    ۲ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    اصلا به نظرم آدام یه کاره ی خیلی مهمه

    ۲ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    هر چی عروسک بوده چپونده بوده اونجا

    ۲ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    آخی ذوق کرده

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!