پارت پنجم :
گلویش را صاف کرد.
_ مرسی ولی نه. ازت ممنونم که منو آوردی بیمارستان و... امروز هم بهم سر زدی اما فکر نمیکنم لازم باشه بیشتر از این با هم در ارتباط باشیم.
آرمین سرش را کج کرد و به حالت شیطنتآمیزی اخم کرد.
_ مطمئنی؟ من میتونم خیلی ب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

هانی
1جلد اول جای حساسی تموم شد و خوشحالم که الان دارم ادامه اش رو میخونم از اون قسمت رمان که دنا بز هارو دید، یاد خاطره ی مادرم افتادم که تو بچگی یه گوسفند رو که قبلا فروخته بودن رو تو طویله دیده ،درحالی که جن بوده خلاصه توی روستاها از این چیزا بوده و واقعیت داره