بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و یازده :
پلک هام رو بستم و سعی کردم بهشون گوش ندم.
- پست فطرت های عوضیِ خونخوار!
با شنیدن صدای ضعیف زن کناریم، لای پلک هام رو باز کردم.
پر نفرت تر از قبل ادامه داد: امیدوارم هممون با هم توی همین قطار لعنتی بمیریم.
چیزی نگفتم و واکنشی نشون ندادم.
کمی بعد با همون لحن خفه، دوباره گفت: شوهر و پسرم رو برای بردگی نگه داشتن...
ای کاش توی شهر می موندم و ترکشون نمی کردم تا با خفت فرار کنم.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
دختر صحرا
0واقعا پارت جالبی بود.. عالی
۷ ساعت پیشAvin
2چقدر واقعیه،چقدر حسو حال داره..چقدر غیرقابل وصفه و چقدر خوب توصیفش کردین❤️ 🩹
۲۳ ساعت پیشمهسا
1این چه گو.هی بود خوردی آیرین.. حالا خوبت شد؟ همینو میخواستی؟ دیدی دلاکروهایی ها دیگه میخوان مث ادم باهات رفتار کنن گفتی برم خرابش کنم؟
دیروزمینو
2واای آبرین دیدی با خودت چه کار کردی؟ موندن با اریک شرف داشت به تحمل این سربازای هیز کثیف و خشن🥺
دیروزمریم
1چقدر دردناکه خدایا😭. ممنونم عزیزم بابت پارت خسته نباشی❤️❤️
دیروز
لطفا صبر کنید...

الهه
0چند سال پیش یه کتاب خوندم از جوجومویز ب اسم دختری ک رهایش کردی داستان رمان خیلی وایبش رو میده اما ب جرعت میتونم بگم موضوعی ک شما انتخاب کردین بسیار قویتر و جالبتره امیدوارم روزی کتاب چاپ شده اش رو داشته باشم