پارت صد و بیست و دوم :

* * * * *
صدای گریه‌های بلند روشنک فقط چند دقیقه بود که خاموش شده بود؛ اما هنوز هم صدای نفس‌های هق هق مانندش در فضای سالن کوچک می‌پیچید.
نشسته بر روی زمین فرش شده با موکت، گوشه دیوار کز کرده به آیه و روشنک نگاه می‌کردم که بر روی لبه تخت تک‌نفره‌ی داخل سالن در آغوش هم آرام گرفته بودند.
مردمک‌هایم را به سمت چپم کشاندم. جایی که بابا هنوز هم کنار در نیمه‌باز ایستاده بود. نه یک قدم جل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    دلم براشون سوخت این بهروز هم فک میکرده بهترین کار رو داره برا بچه هاش انجام میده همین که یه کاری کنه عمه خانوم پشتشون چیزی نگه پس بهترین کار اینه که به بچه هاش سخت بگیره که اون دهنش رو ببنده همگی ما یه روزی پدر یاهم مادر میشیم هیچ کدوم برا بچمون بد نمیخوایم صدمون رو برای بچمون میذاریم ولی

    ۱۳ دقیقه پیش
  • لیلا

    0

    این به اون معنی نیست که اون بچه هم کاملا از ما راضی باشه باباش برای ایه بد بود سایه و روشنک که براش بد نبودن پس چرا به اونا نگفت یه وقتایی حماقت از خود آدمه هیچ ربطی هم به گذشته یا بدی پدر مادر نداره پس بیاین منصف باشیم و همه تقصیر هارو گردن بهروز نندازیم

    ۶ دقیقه پیش
  • لیلا

    0

    این به این معنی نیست که اون بچه کاملا از ما راضی باشه باباش برای ایه بد بود سایه و روشنک که براش بد نبودن پس چرا به اونا نگفت یه وقتایی حماقت از خود آدمه هیچ ربطی هم به گذشته یا بدی پدر مادر نداره پس بیاین منصف باشیم و همه تقصیر هارو گردن بهروز نندازیم

    ۱۰ دقیقه پیش
  • زهرا

    0

    آخ از دل باش چقدر خودش و نگه داشت نزنه تو گوشش و سایه عزیزم دلم براش کباب😘👌🌱🙏

    ۲ ساعت پیش
  • Nargess

    0

    هی فقط همین هیی

    ۳ ساعت پیش
  • مریم گلی

    0

    یک سوال پویان چی شد؟ بخدا که همین الانم آیه نمیفهمه چی گذشته به این دختر آقا مهداد جاتون خالیه بسیار.

    ۴ ساعت پیش
  • میو

    0

    تحویل دادنش پلیس و بعدم باباش دادگاهیش کرد گفت که جرمش قطعیه و دادگاه به نفع ما رای میده پس زندانه الان

    ۴ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    0

    بنده خدا پدرش

    ۵ ساعت پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت. خدالعنتت کنه پویان به خاطر اشتباه خودت این خانواده رو بدبخت کردی دختربیچاره این همه عذاب کشید وسایه ازاون بدتر

    ۶ ساعت پیش
  • عاطی

    1

    عالی بود آواجان..پارتهای آخر هم با کیفیت بالا و قلم روان ذهن من مخاطب را آماده به فهم نوع درد و تنیده شدن درد میکنه ممنون..🩵🩵

    ۶ ساعت پیش
  • Fatima

    2

    میتونم از شدت غمگین بودن تا خود صبح براشون زار بزنم:)💔

    ۸ ساعت پیش
  • مریم

    3

    چقدر دردناک بود این پارت🥲دلم سوخت واسه باباشون و البته سایه خیلی زجر کشیدن 😭

    ۹ ساعت پیش
  • Payiz

    3

    آخ بهروز گرمای شبای تابستون بدون کولر سرمای شبای زمستون بدون بخاری و زندگی بدون امکانات دوتا بچه کوچیک شد لای پر قو؟ یا پناه بردن دخترات به بقیه برای نجات از تو خونه ت پر قو بود واقعا بهروز؟

    ۹ ساعت پیش
  • محی

    3

    لای پر قو کجا بود؟منظورش شب تو سرما خوابیدنه؟

    ۹ ساعت پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    جز اون دو سال قبل و بعدشو در نظر گرفته😂🫠💔 کلا بهروز آدمی بود که فقط فکر میکرد اگه فقط پول خرجشون کنه حالشون خوبه و محبتشو نشون نمیداد

    ۹ ساعت پیش
  • Payiz

    3

    چقدر همه تون باهم گناه دارید😭

    ۹ ساعت پیش
  • Payiz

    3

    بهروز آیه رو میبینی؟ سایه رو که دیدی، روشنکم ک داری میبینی اینا آیینه کارای توِ اینا نتیجه تصمیماتو رفتار و کردار تو خانواده کوفتیت مخصوص بهناز خانومه حال روز خودتم نتیجه اون حماقتاست واقعا ارزششو داشت؟

    ۹ ساعت پیش
  • Payiz

    3

    حس میکنم نفس کم آوردم از گریه و غم

    ۹ ساعت پیش
کپی شد!