جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت هشتاد و نهم :
هوای جنگل سبک شده بود! نمی دونم این توهم من بود یا نه...ولی احساس میکردم سنگینی عجیبی که هنگام راه رفتن توی جنگل حس می کردم، دیگه حس نمیشه...
تیانا کنارم زمزمه کرد:
-خیلی عجیب بود!.
نگاهش کردم...با اینکه گرم شده بود هنوزم چونه اش می لرزید.
-چه اتفاقی افتاد؟...اون پایین؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و شونه هاش رو بغل گرفت:
-نمیدونم...واقعا نمیدونم! یه چیزی نمی ذاشت فکر کنم، نمی ذ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

دینا قاسمی | نویسنده رمان
بوس بهت
۲ هفته پیشآرتمیس
1توروخدا تند تند پارت بزار یعنی واقعاً دیگه دارم نمیتونم
۲ هفته پیشriri
0وای دینا جون میشه یه پارت دیگه هم بزاری
۲ هفته پیشنیلوفر آبی
0مبین عوضی چه پرو ای لعنت به هر رزیتا کمباین ممنون عالی بود عزیزم خدا قوت سلامت باشید موفق
۲ هفته پیش...
1ترنم نباید حرف های رزیتا رو باور کنه چون میدونه که فرجام توی وضعیت بدی بوده و هرآن ممکن بود قدرتش فوران کنه و از همه مهم تر میدونه که رزیتا همیشه به فرجام نزدیک میشه نه خود فرجام بعد ترنم که اونا رو در حال کیس ندید که امیدوارم جدا نشن 😥😭
۲ هفته پیشآنیسا
5وای لحظه شماری میکنم برای پارت بعدی دینا جون میشه حالا که تایمت آزاده فردا یه پارت هدیه هم بذاری واقعا نیاز داریم به پارت هدیه
۲ هفته پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
چشممم
۲ هفته پیشسارا
2مبین و رزیتا انگار نقشه هایی دارن💚
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

آرتمیس
1وای دختر نمیدونی وقتی دیدم پارت ارسال کردی چه خوشحال شدم روزم رو ساختی😅