پارت چهل و چهارم :

ماشین را تا جای همیشگی‌اش جلو برد و آرام ترمز کرد. نور سفید مهتابی‌های پارکینگ روی کاپوت تیره‌ی ماشین افتاده بود و انعکاس محوی از صورت خسته‌اش را روی شیشه‌ی جلو انداخته بود. دستش را از روی فرمان برداشت و موتور را خاموش کرد. چند لحظه همان‌طور نشست. سکوت بعد از خاموش شدن ماشین، عجیب به نظر می‌رسید. نگاهش را بالا آورد و از آینه‌ی جلو به درِ پارکینگ نگاه کرد. تا وقتی آخرین خط باریکِ نورِ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • خاکستر پسند

    0

    ولی وایب اذر و برکه:) قندعسلای زندگی هستن واقعا خیلی پارت قشنگی بود ولی امان از اخرش ☠️☠️ ولی من درحد شکنجه که نه ولی فکرمیکنم هرچی هست زیر سر اصفه وگرنه چطور میشه از انگور و برگش ترسید؟ مهردام چه بد غذاییه اخه کیه که از دلمه بدش بیاد

    ۱۲ دقیقه پیش
  • خاکستر پسند

    0

    مهراد از کی که پا نمیدادی حالام که پا دادی هی فکر بد بکن تا از دستش بدی اه 🙏🏼

    ۱۵ دقیقه پیش
  • خاکستر پسند

    0

    بگردم بزرگو:)) مرد تو چقد گناه داری خب دلم میسوزه برات.. به نظرم بیشتر از داداشش گناه داره و در حقش ظلم شده:)) بزرگمهر بزرگ مرد قابل احترام:))

    ۱۵ دقیقه پیش
  • خاکستر پسند

    0

    واای ماهور جنی شد

    ۱۶ دقیقه پیش
کپی شد!