جادوگر به قلم دینا قاسمی
پارت هشتاد و ششم :
من، کنار سروین سرپا ایستاده بودم؛ آرون، تیانا و کامی روی مبل ها نشسته بودن و تهامی هم به شدت توی فکر فرو رفته بود. می دونستم که فرجام رو دنبال آرش فرستاده.
وقتی در باز شد و آرش به همراه فرجام و آوش داخل اومدن، بلاخره دستاش رو از زیر چونه اش برداشت و به جمعمون نگاه کرد:
-شما به این پری اعتماد دارید؟
قبل از اینکه من چیزی بگم تیانا گفت:
-بله...قبلانم کمکمون کرده.
نگفت کجا، نگفت ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

دینا قاسمی | نویسنده رمان
بابا زوده حالا داستان که تموم میشه اگه بمیرن😭🤣🤣
۳ هفته پیش🦋...
0دینا جون نگاه اینو دیگه خودت گفتی (زوده ) یعنی اینکه الان نه و لی یک زمانی آره جون من اینکارو با ما نکن
۳ هفته پیشهانا
1من فکر کردم الاناست قدرت ترنم فوران کنه و سروین رو نجات بده 😅 مرسی بابت پارت دینا جون
۳ هفته پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
🩷🩷🩷
۳ هفته پیشMARI
2کاش برای طعمه گوشت کسایی که من ازشون بدم میاد رو بندازم مثل مبین و کمیل و صحرا و رزیتا🥹🤷🏼 ♀️😂
۳ هفته پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
میتونیم همه ی شخصیت منفی ها رو با هم بکشیم
۳ هفته پیشندا
1من هنوز تو شوکم باورت میشه هر خطی که میخوندم ۲ ساعت برای خودم سناریو ی ادامشو ایده پردازی میکردم بعد میرفتم خط بعدی . واقعا خیلی نفس گیر بود عاشقتم دینا 💖💖💓 ویه سوال رشته تحصیلیت چیه ؟
۳ هفته پیش
دینا قاسمی | نویسنده رمان
ریاضی عزیزم
۳ هفته پیشدیانا
0فوق العاده بود ممنونم دینا
۳ هفته پیشآرتمیس
2تو واقعا عالی ای دختر معرکه
۳ هفته پیشنیلوفر آبی
4بینظیر بود وای یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت بخاطر شروین مبین چه پرو مثل کمیل عوضی ممنون خسته نباشید
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

🦋...
0به قرآن اگر ترنم و فرجام کنار این دریاچه بمیرن من یک دریاچه پیدا میکنم خودمو توش غرق میکنم دروغم نمیگم 😭😭